
پیام کوتاه!!!
تاریخ : جمعه، 5 مهر ماه ، 1387 موضوع : طنز و جك
*
مادر: «پسرم! باز هم که با پسر دعوا کرده اي! مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر: «بله مادر جان! گفته بوديد، اما مادر پسر همسایه به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»
* میدونی آدما بین " الف " تا " ی " قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات
می میرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عاشقت می شوند، مثل " م "
منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن!!!
كسي آواز مي خواند و مي دويد.
گفتند:
"چرا چنين مي كني؟"
گفت:
"شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم!؟"
ابلهي مي خواست بر اسب سوار شود.
پاي راست بر ركاب گذاشت و بالا رفت. ناگزير، رويش يه طرف پشت اسب قرار گرفت. اندكي رفت تا به جماعتي رسيد.
گفتند:
"چرا واژگونه بر اسب نشسته اي؟! "
گفت:
"من درست نشسته ام. اين اسب از كرگي بر عكس بوده است!"
ساده دلي را پسر در چاه افتاد.
سر به درون چاه كرد و گفت:
"پسر جان، جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم!"
|