نشستن زلیخا برسرراه یوسف تاریخ : چهارشنبه، 29 آبان ماه ، 1387
موضوع : سخنان حکیمانه



می گویند روزی زلیخا تصمیم گرفت بر سر راه یوسف رفته و شکایت روزگار نزد او کند. به او گفتند: تو بر او جفا ها کردی و حال ما بیم آن داریم که یوسف تو را آزار دهد. زلیخا گفت: ولی من از او ترسی ندارم، چون دیدمش از خدای می هراسد و من از کسی که ترس خدا در دل داشته باشد بیمناک نشوم.

پس سر راه یوسف رفت و زمانی که یوسف به نزدیکیش رسید به او گفت: ای یوسف ستایش برازندۀ خدایی است که غلامان را به سبب پیروی از او پادشاه ساخته و پادشهان را به خاطر گناهشان تبدیل به بنده ای کوچک گردانیده.

یوسف سخن زلیخا را شنیده و ایستاد، به او گفت : چه چیزی باعث شد، تا از من آن درخواست را کردی؟ زلیخا گفت: زیبایی و مهربانیهایت، زیرا در مصر زنی به زیبایی من یافت نمی شد در حالی که شوهرم مردی زیبا نبود.

یوسف (ع) به او گفت: ای زلیخا چه می گویی اگر پیامبری را در اخر الزمان دیدی که محمد (ص) نام داشت و از من زیباتر و مهربانتر بود؟ زلیخا پاسخ داد: به ان پیامبر (ص) ایمان می اوردم. یوسف (ع) پرسید: چگونه به او ایمان می آوردی در حالی که خودش را ندیده ای؟

زلیخا گفت: زیرا هنگامی که تو نامش را بر زبان جاری کردی، محبتش در دلم افتاد . پس خدای بزرگ همراه جبرئیل (ع) به یوسف (ع) وحی نازل کرد و فرمود: چون زلیخا به پیامبری ایمان آورد که هنوز او را ندیده است، پس من به او خواهم داد آنچه را که از من طلب کند.

یوسف ( ع) رو به زلیخا کرد و گفت: ای زلیخا این جبرئیل (ع) است و میگوید آنچه را که دوست داری از خدا درخواست کن.
زلیخا گفت: من سه چیز از او میخواهم... 1- جوانیم را بر من برگرداند. 2- با تو ازدواج کنم. 3- همراه تو در بهشت باشم.

جبرئیل (ع) بالش را بر زلیخا کشیده او دوباره جوان شد، زلیخا را به همسری یوسف (ع) در آورد، و در بهشت نیز کنار یکدیگر خواهند بود.








منبع این مقاله : ..:: 2roz.com & bepichon.com ::..
http://www.2roz.com

آدرس این مطلب :
http://www.2roz.com/modules.php?name=News&file=article&sid=1080