Search Private Messages Home
    منوی اصلی
موضوعات سایت
دیگر بخشها
بخش خبری
    مطالب تصادفی

طنز و جك
[ طنز و جك ]

·ايرانسل عشق را تكميل مي كند:
·وقتی دخترا دور هم خلوت میکنند
·خانه تاريك
·پیام کوتاه!!!
·خندانکها برای افراد زیر 10 سال
·توالت همراه .. !!
·sheri az shaere oghdeie
·خندانه!!! بچگونست نه ---- ؟!
·مرگ مشکوک در ساعت 11
    پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
    linkdoni
هرچی میخوای این جا هست
ابزار وبلاگ☻کدموزیک+کدجاوا
حمید پیکس پیکس
عاشق همیشگی پرسپولیس
fraiden_0111@yahoo.com
دانشجویان داروسازی مشهد}
<<<<<گمشده در مه>>>>>
*****تبلیغات رایگان*****
"Movie & Celebrities News"
ir-live::.in good weblag iranian::.
عکسهای جدید و داغ روز - پیکدونی
فیلم عکس اهنگ جوک برنامه بازی.
گلچین داستانهای عاشقانه
وبسایت بزگ وبــســــــاز
بـــیــــــا تـــــو جـــــوان
پــــایــــگاه دانـــلود
بهترين و توپ ترين وبلاگ تفريحي
بلوتوث های بالاي ۱۸
 *عکس هاي خفن و بي تربيتي*
>>>>شـــــمـــــیــــــم<<<<
<<<<<دلـــــداده>>>>>
وبلاگ پرسپوليس
دوســـتــانـــــه
دانـــلـــود رایـــگــان
مرکز دانلود ايرانيان
آهـــنــگ زنـــدگـــــــی

PageRank Checking Icon
محل مناسب برای تبلیغات شما
 nefriiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin
سخنان عارفانه
yadesh bekhir zendegi
هوا سرد بود و كم كم دانه هاي برف، سطح شيشه ماشين را مي پوشاندند. هر لحظه بر سرعتم مي افزودم و گاهي از آيينه جلو، پشت سرم را ديد مي زدم كه كسي تعقيبم نكرده باشد. هنوز هم برايم فابل باور نبود كه چنين كاري انجام داده ام. دختر بيچاره، وقتي ببينه ماشينش نيست، قيافه اش ديدني مي شه. تا تو باشي وقتي ميري دکهء روزنامه فروشی، ماشينت رو خاموش كني. اصلاً تو رو چه به سوار شدن زانتيا. كم كم هوا تاريك مي شد و چراغهاي كنار خيابان در حال روشن شدن. صداي ضبط را بلندتر كرده و شروع كردم به ويراژ دادن.
تقریبا اطراف محل خودمون بودم كه ناگهان زني را با چادر مشكي وسط خيابان ديدم. بي اختيار، فرمان را به سمت او چرخاندم. با سرعت بالا، ضربهء شديدي به او وارد كرده و پرتش كردم. سرعتم را كم كردم، بدنم سرد شده بود و جلوي چشمانم سياهي ميرفت. صدايي در گوشم زمزمه كرد: "چرا وايستادي؟ مي خواي خودت رو توي دردسر بندازي؟" با عصبانيت داد زدم:" لعنتي". به سرعت از محل دور شدم. از چنـد چهارراه گذشتم، ماشين را داخـل كوچه اي، پارك كرده و سرم را روي فرمان گذاشتم.
ضربان قلبم آنقدر شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم از جا كنده مي شود. چشمانم را بسته و به فكر فرو رفتم. بعد از چند لحظه صداي زنگ گوشي موبايلم، مرا به خودم آورد. گوشي را سريع برداشته و نگاهي به شماره اش انداختم، از تلفن عمومي بود. دكمه گوشي را فشار داده و آن را آرام نزديك گوشم بردم. سرو صداي زيادي از آن طرف خط، به گوشم مي خورد. با خونسردي گفتم: "الو" به سختي فهميدم صداي برادرم حميد است كه تكه تكه حرف مي زد: "الو، سعيد، سريع خودت رو به بيمارستان برسان... مامان... مامان.. يه زانتيا بهش زده و فرار كرده..."



ارسال شده بوسيله admin در مورخه : جمعه، 18 مرداد ماه ، 1387

نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : not14tad
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
    لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد سخنان عارفانه
· سایر مطالب نوشته شده توسط admin


پربازدیدترین مطلب در زمینه سخنان عارفانه:
جمله های زیبا

    امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

    انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

PH2BLUE Theme Modified By: Lorkan Themes

:: Farsi Theme By Nuke them ::

Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By [2roz.com] 2roz.com